درباره نویسنده
ستاره مشرقی
متولدمهرماه سال 61ام کارشناس حسابداریم وشغلمم حسابداریه ولی چون هنرو خیلی دوست دارم حالا دارم طراحی دکوراسیون داخلی می خونم اگه نوشته هاموبخونی خوشحال می شم ،اگه بری ودوباره بهم سربزنی خوشحال تر :))
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ستاره مشرقی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • معجزه عشق
  • چی شدم؟
  • منو وبازگشت؟
  • بروبلاگ لو رفته..صلوات!!
  • طلاجون
  • به زمستان سلامی دوباره
  • غریق نجات
  • رادیونفتی
  • روزهای محرم
  • زنجیرپای معشوق نباشیم
  • اهمیت زبان مادری
  • مولاریته
  • حلقه رندان
  • می خواهم بنویسم
  • دانشجوی کوچک
  • دست کوچولو پاکوچولو
  • عیدسعیدقربان
  • هرچی آرزوی خوبه مال تو
  • شتر گاو پلنگ
  • درنای کاغذی
  • سوران گرم
  • خوب یاید؟
  • مرایادو توراخاطر فراموش
  • قصه ی ماراست بود
  • صورتی
  • خداباماست (جهت دلداری خود!)
  • عجب!
  • قدمت روی چشم
  • ماز دریاییم ودریامی رویم..
  • سرزمین آرزوها
کلمات کلیدی مطالب
  • هنر (۱۸)
  • گل سرخ (٦)
  • شناگر (٥)
  • طنز (٤)
  • کاشان (۳)
  • هشدار (٢)
  • دین (٢)
  • کتابخوانی (۱)
  • آموزش زبان گیلکی (۱)
  • حفظ آبرو (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
دوستان من
  • کوته نوشت(آقای دوست)
  • حال نویس
  • نوشته های علیرضااسدی
  • یادداشت های من
  • یادداشت های محیا
  • دستنوشته های پسرپاییزی
  • عاشقانه
  • کلاغ عاشق
  • عادل
  • حکایتهای مهدی چمنی
  • دست نوشته
  • دانشمنگ
  • ولی قول بده برای دل خودت بنویسی
  • وب نوشته های یک جراح
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دستنوشت
رادیونفتی
نویسنده: ستاره مشرقی - یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

 

 

این چندروزتعطیلی نمی دونید چقدرسخت گذشت

مامان میخواست بره شمال وعلی رغم اصرارهاش باهاش نرفتم چون وجدان کاری اجازه نمی داد!شرکت تعطیل نکرده بود.ومن بس که سرکارنیستم کارام همه روهم تلمبارشده بودومی خواستم ازاین فرصت واسه کارکردن استفاده کنم.

بعدازرفتن خانواده ،آخرین لحظه اعلام شد که شرکت تعطیله!!

ولی هنوزم امیدی بود .سرکلاسام می رفتم.

ولی کلاسهاهم به حدنصاب نرسیدو تشکیل نشد.

ای خدا!ای خدا!

بادوستم برای دوچرخه سواری به پارک بانوان رفتیم.

رفتیم  ولی اونجاهم بهمون اعلام کردن که پارک تایکشنبه تعطیلهسبز

آخرش مجبورشدیم فرهیخته بشیم دیگه

پاشدیم رفتیم موزهیول

حالم ازاین همه بافرهنگی داشت بدمی شد.اصلا اهل رفتن به موزه واین داستانهانیستم .هرچندکه گهگاهی این کارومی کنم.

مثلا موزه حرم امام رضا رودوست دارم .چون خیلی متنوعست و همه چیزتوش هست دوسش دارم.مثلا رادیو نفتی!!فکرمی کردم رادیو وتلویزیون نفتی یه شوخی باشن.ولی مثل اینکه واقعا وجودداشتن!نمی دونید چقدرخوشحال شدم وقتی دیدم رادیونفتی وجودخارجی داشته!درپوست خودم نمی گنجیدم!

البته مابه موزه آبگینه رفتیم!اعتراف می کنم که اونجا روبه خاطرمعماری فضاش انتخاب کردم به خاطر معماری دوره قاجارو..(موزه تو خونه قوام السلطنست)

توی موزه هم همش شلنگ تخته می نداختم.همش نگام به سقف بود که گچبری هاش چطورین؟شومینه هاش ؟راه پلش چطوریه؟قرینه سازی توش رعایت شده یانه؟

علاقم به معماریه دیگهههه

چه می شه کرد.لبخند

اصلا ازشیشه میشه های عتیقه چیزی نفهمیدم.:)

 

 

شعرامروز:ازطلابودن پشیمان گشته ایم /مرحمت فرموده مارامس کنید.

پ.ن:حسابرس ارزش افزوده داشتیم،همش درگیراونا بودم.روزهام پرازکارجدی وبحث های مالیه اما نمی نویسمشون.

 

 

نظرات ()



زنجیرپای معشوق نباشیم
نویسنده: ستاره مشرقی - پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠

 

 

دارم یخ می زنم بایه حالت یخ زده ازخوابی کوتاه بلند شدم وهنوزم گرم نشدم

این روزها بازخواب می بینم ..هروقت زندگی روزمره ام سخت می شه ،خواب هام زیبا می شن، انگارکسی می خوادبهم بگه زیاد  سخت نگیرم،

توخواب هام مدام درحال پیداکردن چیزهای گم شده یاحل کردن مسائلی هستم که تو بیداری نتونستم حلشون کنم.

ولی پریشب خواب عجیبی دیدم خواب دیدم که لباس عروس پوشیدم ولی داماد پیدانیست واصلا داماد رونمی شناسم.

توخیابون  دست دردست پدرم می رفتیم واوگاهی دستم روبالامی آورد ومی بوسید ومن اون لحظه حس می کردم که او پدرم نیست،آقابزرگست.

وهمون لحظه می دیدم  مادرآقا کوچیکه اومده وبااصرارمی خوادکه من سوارماشینش شم ومن وقتی سوارمی شم می بینم که وای...چقدررانندگیش خوبه

ولی بازازش پیاده می شم انگار...

خداختم به خیرکنه...

 

 

عشق چیزخوبیه به شرطی که زنجیرپای معشوق نشه

یادمه یکی ازمهمونای برنامه ماه عسل"آقای عاشق" بود.

برنامه اصلا بایه جهت گیری دردفاع ازآقای عاشق که معشوقش وسط راه دلشو شکسته بودشروع شد.

ولی هیچ کس به این نکات توجه نکرد:

آقای عاشق تعریف کرد که یه روزتو یه رهگذری اتفاقی به دختری برمی خوره وباهاش دوست می شه

اولش همه چیزخوب بوده ولی هرروز که می گذشته علاقه اون بیشترمی شده وحساس تر

مثلا به مرور به دختره می گه دیگه اجازه نداری تنها بیرون بری وبعدمدتی می گه حتی بامادرت هم اجازه نداری بیرون بری

بعداین طورمی شه که آقای عاشق هرشب تاساعت 4صبح توی ماشین زیرپنجره اتاق اون دخترمی نشسته واون دخترانقدراصرارمی کرده تابالاخره می رفته

یااینکه وقتی ازدختره جواب منفی می شنوه اونو تهدیدبه خودکشی می کنه وآخرشم تهدیدشو عملی می کنه وخودشوازسقف خونه دختره  پرتاب می کنه –خداییش جاقحطی بود؟-وبدین سان باقیمانده آبروی دخترروهم تومحل می بره.

من اینطوری به قضیه نگاه می کنم:دختری ازمحلی می گذره ویهو یه پسردوان دوان می آد وبهش می گه خانوم..من عاشق شما شدم..همین یه لحظه پیش که ازاینجا گذشتید.

دختره الان نظرخنثی داره .شماره ردوبدل می شه واوایل همه چی خوبه چون همش ابرازعلاقه وخرید و..که خانوما عاشقشن.

ولی بعدکنترل های پی درپی..حتی حق نداری پاتو بیرون بذاری..حتی برای خریدضروری.هروقت که ازپنجره بیرونو نگاه می کنی اونو می بینی که ازتوماشینش مواظبته.دیگه هیچ حریمی نداری،آزادنیستی،نمی تونی فکرکنی..مطمئن می شی اگه به خواستگاریش جواب مثبت بدی برای همیشه بندش شدی.پس جواب منفی می دی واون می یادو ازتیرچراغ برق بالامی ره وازبالای سقف خونت خودشو به پایین پرتاب می کنه.

اصلا به درک که این کارومی کنه.

ودرآخرمجری به مهمان برنامه می گه پیامی برای بیننده هاندارید؟

می گه هرگز عاشق نمی شم وبه شما هم توصیه میکنم که هیچ وقت واسه یه زن -انگارکه داره درمورد بی ارزش ترین چیزممکن حرف می زنه-مثل من چنین اشتباهی نکنید.

اصلا نمی گه شاید علاقش ازروز اول یک طرفه بوده.

اصلا نفهمیده که رفتارش ازروز اول اشتباه بوده.

این روزها به طور اتفاقی تووبلاگ بعضی از دوستان به مطالبی درمورد بی وفایی معشوق وصبرو انتظارو دعای اونا برخوردم.

دوستان شاید علاقه شما هم یک طرفه بوده، عشق چیزی نیست که بامن بمیرم توبمیری به دست بیاد.

برای چی اینقدراصرارمی کنید؟

بااین کارهم خودتون وهم دیگری رو تاحدجنون آزارمی دید.

اینو بدونید که هیچ کس نیست که ازحس دوست داشتنش توسط دیگری لذت نبره.به شرطی که اونو تهدیدی برای خودشوآیندش احساس نکنه.

کمی عقب برید..حصارها روعقب ببرید.یه کم صبر،فکرکنید..ببینیدواقعا این کاراهایی که دارید می کنید راه حل مشکله؟؟؟

 

 

پ.ن:این روزاآقاکوچیکه زنجیرپای منه

نظرات ()



سوران گرم
نویسنده: ستاره مشرقی - یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

 

 

حالم خوبه

گرچه روزا سخت وبی استراحت می گذره

گرچه مریضم

اما خوشحالم

وای می دونید که دیروز طرح من توکلاس" طراحی دکوراسیون" به عنوان خلاقانه ترین طرح انتخاب شد؟سبز

نمی دونید چقدرخوشحال شدم ..مخصوصا که جلسات اول استادمی گفت کارهات متوسطه بعدش اضافه می کرد :البته تو حسابداری به نسبت حسابداربودنت خیلی هم خوبه

یعنی چی به نسبت حسابداربودن ؟مگه حسابداربودن مساوی شاخ یادم داشتنه؟واقعا که!

بعدش دیروز یه پلان بهمون نشون دادوگفت این یه طرح ذهنی ازنمای داخلی یه ساختمونه شماهم طرحی مشابه بکشید

منم کشیدم ..دیدی که بلدبودم ..دیدی حضرت استاد ؟حالا منم بازی؟؟؟مژه

 

 استاد می گفت اونا که ذهن پیچیده ای دارن می تونن طرحهای بهتری بکشن

 

ازاستادمون خوشم اومده گرچه خانومه ومن استاد مرد اونم استادای پیرباکوله باری ازتجربه روترجیح می دم ولی ازاونجا که اون رزومشو کامل برامون گفت ومن دیدم نهههه انگاری که دنیادیدست دیگه باهاش ازدردوستی دراومدم.

حالاهم که مریض نمی دونم مسموم شدم یاازآلودگی هواست ..حسرت خوراکیها مونده به دلم

 

خوراکیا..دوستای خوب من..کی وکجا بین مافراق افتاد؟

 

 

 

بی ربط نوشت:انقدرناراحتم که گوگل ریدر فیلتره..دیگه نمی تونم وبلاگ خیلی ازدوستامو بخونم وازحالشون بی خبرموندم نگران 

 

 

نظرات ()



قصه ی ماراست بود
نویسنده: ستاره مشرقی - جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

 

 

این هفته خیلی هفته شلوغی بود

پرازبحث های طولانی وحرف

پرازتصمیم وانتخاب

حتی پرازمسائل پولی

انگارکه این هفته پراز دنیا بود.

رفتم واسممو کلاس طراحی دکوراسیون داخلی نوشتم .وای نمی دونید ازاین بابت چقدرخوشحالم

یه جاییه که بعددوسال وبعدازدفاعیه مدرک بین المللی بهت می دن

ازبس که ذوق داشتم مدام به خانوم مسئول ثبت نام می گفتم مطمئنید که کلاسا تشکیل می شه؟نکنه دوره به حدنصاب نرسه؟

اونم همش بهم اطمینان می دادکه مشکلی نیست

می دونید ..کلا س ما خیلی کلاس داره آخه توبالاشهره !!!بالاشهرکه می دونید کجاست ؟ها؟

دلتون بسوزه خودم یه تنه تااون بالاهای" بالاشهر"رفتم.

انقدرخونه پولداری قشنگ دیدم...

یه خونهه بود بس که بزرگ بود من بااینکه باماشین ازجلوش گذشتم کلی طول کشید تابه انتهاش رسیدم

 

ولی خداکنه آدمای این خونه ها هم آدمای خوشبخت وفهمیده ای باشن

 

به شوخی به دوستم می گم فکرمی کنم آدمای این خونه هاهمشون الان ترکیدن وبه انواع امراض وبلایا دچارن

 بس که چشم مردم دنبال مال واموالشونه وبادیدن خونه وماشینشون مدام آه می کشن

دوستم می گه وقتی دکوراتور شدی باید بری داخل این خونه ها روطراحی کنی

من بهش گفتم نمی رم

خونه پولداری دوست ندارم

نمی توم اینو به همه تعمیم بدم ولی اکثرا اینطوریه که: 

فضای سردی دارن

فاصله اتاقاشون ازهم زیاده

خانوم خونه خودش آشپزی نمی کنه

زنا بارژ لبهای قرمز تند دور هم می شینن ودرحالی که یه پاشون روی اون یکی پاشونه سیگارمی کشن وغیبت همدیگه رومی کنن.

مرداشون به زنها محبت خالص ندارن .تودلشون یه عالمه محبت به چیزای دیگست

زنا برای اینکه محبت شوهراشون وجذب کنن ،مدام پیش فالگیرامی رن .یاسالنهای اپیلاسیون.یاسولاریوم .یا بلا سرچشم وچالشون می یارن  .گونه می ذارن .ابرو تتو می کنن...

چه خیالهای خامی...چه دور تسلسلی

تازه نمی خوان خونه هاشونو طراحی کنن که یه فضای گرم وبامحبت واسه زندگی خانوادگیشون درست شه

این کارومی کنن که دهن اکرم ومریم وشهرام وبهرام بسته شهسبز

 

 

 

 

 

 

پ.ن:این هفته موفق شدم دوستمو ازدادن دادخواست طلاق منصرف کنم.خیلی ازاین بابت خوشحالم ولی ازیه طرف نمی دونم کارمفیدی بود یانه؟آخه دوستم سرآخرگفت قبح این کارکه ازبین رفته ..مگه چی می شد اگه طلاق می گرفتم؟؟؟؟

این درحالی بودکه اعتراف داشت همسرش یکی ازبهترین مردهاییه که تو عمرش دیده!

پ.ن.2.به یکی ازدوستان توصیه کردم تونوشتن مطالبش 2تامطلب مجزارو باهم نیاره چون خواننده گیج می شه ونمی دونه درمورد کدوم اظهارنظر کنه ولی خودم دارم اینکارو می کنم

می بینید توروخدااااا!

نظرات ()



درخت گردو
نویسنده: ستاره مشرقی - یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠

 

...

می گن ازوقتی درخت گردو روبکاری تاوقتی که به باربشینه سی سال طول می کشه

ولی وقتی که به ثمررسید...حالا حالاها محصول می ده..

سالها..سالها...

 

حکایت من وهنر هم شاید مثل همون درخت گردو باشه که خیلی دیراما بالاخره به ثمررسید

 

قبول شدم   هورا    قبول شدم      هورااااااهورا

 

رشته "هنراسلامی "همین تهران

 

والا ما که اصلانمی دونستیم هنراسلامی چه رشته ایه ولی باتحقیقاتی که امروز کردم تااونجا که فهمیدم یه رشته جدیده که مخلوط همه رشته هاست :مثل نقاشی ،تذهیب،خطاطی،طراحی پارچه و...

وای اگه اینطوری باشه که عالیه .مخصوصا واسه من که به همه این رشته هاعلاقه داشتم ..حالافکرشو بکنید بی دردسراونا روبه عنوان درسای دانشگاهی پاس کنم-ان شاا..-

خوشحالم که تلاشهام نتیجه داده ..کلاس نقاشی رفتنام تو هفت سالگی...وهمین طور ادامه دادن ودادن ..حتی وقتی که شرایط مالیت خیلی سخت بوده

خوشحالم که ازرویام دست نکشیدم وبهش رسیدم

شما هم دنبال رویاهاتون برید .خداروچه دیدید ان شاا...که بهشون برسید

 

وای حالا باید کفش وکلاه دانشگاهی بخرم!خندم می گیره .نکنه چون سنم ازبقیه بچه هابیشتره قدمم بلندتره باشه ومثل یه درخت جلوی دید بقیه روبگیرم!

 

هه هه هه آخ جون

 

 

ته نوشت :راستی آقای دوست هم فوق لیسانس مدیریت بازرگانی قبول شد.

 

نظرات ()



سزان
نویسنده: ستاره مشرقی - چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

 

 

دیروز داشتم کارمی کردم

یه کاری می گم یه کاری می شنوید وسط کنترل صورت وضعیت های ماهانه شرکت،داشتم واسه همکارم   اوراق مشارکت هم می خریدم

وازاون طرف بادوبرادرم اس ام اسی کارهای نهایی سند دوتاخونه روپیگیری می کردیم

واون وقت وسط همه اینا..که اتفاقا خیلی هم گرسنه بودم...

احساس کردم که بوی رنگ میاد ویهو یاد"پل سزان"افتادم وخیلی بی مقدمه انقدردلم خواست همون لحظه مثل اون نقاش می بودم.

وبه همون سرعت..که اتفاق افتاده بود ..انقدربهش غبطه خوردم ...

اصلا انمی دونم چرااون به ذهنم اومد؟

البته زندگی جالبی داشته واگه اشتباه نکنم پدرکوبیسمه ونقاشیهاش هم پرازرنگهای شاد که من می پسندم

ولی من اغلب به پیکاسو فکرمی کنم که کارهاشو دوست دارم

 یا کلود مونه که  کارهاشو دوستم ندارم

 

وبعدباخودم گفتم ..شایدهم رشته نقاشی قبول شدم..

 

تاچندروز دیگه نتایج میادومعلوم می شهمژه

 

نظرات ()



نتیجه آرزوی کودکی :)
نویسنده: ستاره مشرقی - جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠

 

 

خوابیده بودم ..خواب می دیدم که روی یه پل ایستادم ویه مرد بد که شبیه غول هاست بایه شمشیربه طرفم میاد ..

من-اما-می خندیدم ومی گفتم دوره تو تموم شده الان دوستم تورومی کشه ونگاهی به سمت چپ کردم که مردخوب باموهای سفید باهمون هیکل غول بدقصه تویه فضای نیمه روشن ایستاده بود...

یهو موبایلم زنگ خوردومن هراسان بلندشدم خواهرم مضطرب اونور خط که حالاچه وقت خوابه نتایج کنکوراومده زود باش زودباش بروببین وبهم خبربده

ومن  خوب آلود وگیج به سمت اتاق دویدم وتابالپ تاپ برگردم یکی دوباربه درودیوارخوردم

وبعد...دیدم...

الانم توشوکم الان توچشام اشک جمع شده وتاحالا داشتم جواب تلفنارومی دادم

 

رتبم شد :هزارو پنجاه وچهار

 

خدایاشکرت

 

نمیدونستم چه کارکنم هیچکی خونه نبود به برادرهام پیامک فرستادم واونا زنگ زدن بعدهم دوستام ..بعدش رفتم نمازشکرخوندم وقرآن که این آیه اومد :آنان که نمازبه پاداشتندو زکات دادند ودرعوض بدی های دیگران خوبی کردند سرانجام منزل گاه نیکو یافتند..

خداروشکرکه زحمتم هدرنرفت ..بیشتربه خاطراین خوشحالم

 من این رتبه روباداشتن ضریب منفی تو درسای زبان ورسم فنی به دست آوردم وگرنه احتمالا رتبم بهترمی شد

 

یعنی یه راه جدید توزندگیم واشد؟؟

خدایا یعنی موفق شدم؟؟؟

هنوزنمی تونم تجزیه وتحلیل کنم

 

فقط خیلی خیلی خوشحالم

نظرات ()



بربادرفته!
نویسنده: ستاره مشرقی - جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠

 

 

دیشب خیلی اتفاقی فیلم بربادرفته رودیدم البته این فیلم به قدری طولانیه که نمی شه اتفاقی به دیدنش هم ادامه داد !

ولی اونقدرجذابیت داشت که منو تانیمه های شب بیدارنگه داره

راستش من کتابخون حرفه ای هستم ولی چون یه کلیاتی ازکتاب بربادرفته می دونستم-مثلااینکه اون نامزدخواهرشو برمی زنه-هیچ رغبتی به خوندن این کتاب نداشتم واساسا چنین موضوعاتی به نظرمن ارزش وقت گذاشتنو نداره

به خاطرهمین نمیدونم فیلم اقتباس وفادارانه ای به کتاب بوده یانه؟

ولی فکرمی کنم که بوده..این طوربه نظر میاد

وخوشم اومد..ازدیدن اوضاع واحوال وفرهنگ مردم اواخرقرن 19-نشون دادن دوران برده داری لباس فنردارخانومها رقصهای زیباشون

صورتهای شاداب وبدون آرایششون -اسکارلت(قهرمان داستان)برای سرخ کردن گونه هاش اونارونیشگون می گرفت!

وازهمه مهمترنشون دادن ارزش اخلاق ووفاداری دربین خانواده وجامعه

توفیلم به نظرمن همه چیزبرعلیه اسکارلت نشون داده می شه واون همیشه محکومه چون درابتدا دختریه که پسرهارودورخودش جمع می کنه بعدزنیه که عاشق مردزن داری می شه وبعدیه مادرنامهربونه که فقط برای به هم نخوردن تناسب اندامش حاضر نیست به خواسته شوهر مهربون شده!وبچه دوستش عمل کنه

توفیلم همه یه جوری دارن اونو نصیحت می کنن  ومدام پیام های اخلاقی مستقیم وغیرمستقیم که این کارابده-مثلا ببینیدحتی "بل"اون زن کاباره ای چقدرازعملش شرمندست وهمش خودشو ازمردم قایم می کنه ومردم حتی خیرات اونو قبول نمی کنن

ولی به نظرمن اسکارلت هم حق داره هیچ کس یادش نیست که اون تودوران جنگ -علی رغم نادونیش-چقدرسختی کشیده وبه همه کمک کرده،یاچطور به تولدبچه "ملانی"کمک کرده یاجسما به همسرانش خیانت نکرده

درآخرهم فیلم  حتی بعدازترک آخرین شوهرش روی کلوزآپ چهره گریان اسکارلت تموم نمی شه..بایه جمله سخیف ازاون تموم می شه واین معنی روبه مامی رسونه که زیادلازم نیست براش دل بسوزونید

 

 

این همه روگفتم تابگم اگه این کتاب تواین زمان نوشته می شد اصلا اینطوری پیش نمی رفت

معشوق اسکارلت"اشلی"که علی رغم دوست داشتن اون به خاطرازدواج به همسرش وفاداره .حتما بااسکارلت هم روی هم می ریخت وداستان یه جورمثبتی این کاروتوجیه می کرد.

اسکارلت دردوران جنگ به خاطرگرسنگی وفقرخودوخانوادش پیش افسرهای اشغالگرمی رفت وازراه "آن کار"کسب درآمد می کرد وکسی هم به اون خرده نمی گرفت وحتی روی کارش سرپوش می گذاشت که اون مجبور بوده.

همسرآخرش "رد"هرگزباهاش ازدواج نمی کرد. "رد"چون نتونست جوردیگه ای اونو به دست بیاره این کاروکرد ولی درحالت امروزی اسکارلت که یه زن بیوه وتنوع طلب یود راحت پیش رد می رفت ومدتها باخوبی وخوشی بدون ازدواج باهم زندگی می کردن

 

پس حالا فهمیدید اسکارلت خانوم ماچقدرهم زن باشخصیتی بوده وچه سجایای اخلاقی داشته که مابهش فکرنکردیم؟مژه

نظرات ()



همشهری کین
نویسنده: ستاره مشرقی - جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠

 

 

حالادیگه من خیلی باکلاس شدم:سبز

آخه فیلم "همشهری کین"رودیدم ..

الان دیگه اصلا دیدم نسبت به دنیا تغییر کرد..

حالاباید یه پامو بندازم رواون یکی پام ودرحالی که یه سیگارنیمه کاره لای انگشتامه نقدای روشنفکرانه درمورد این فیلم کنم..

 

ناراحتوای که چقدر این فیلم معمولی بود

 

این اهالی سینما پدرمارودرآورده بودن ازبس تعریفشو می کردن

خوب شد نمردیمو دیدیمش

خوب اگه منظورپیام فیلم باشه که ما ازهمون اولم می دونستیم غرور ونخوت بده

به نظرمن که روشخصیت اصلی فیلم هیچم درست وحسابی کارنشده بودونویسنده یه طرفه به قاضی رفته بود و بایه منطق آمریکایی یه فیلم متوسط ساخته شده بود

البته یه چیزای تخصصی بود مثل زاویه های دوربین واستفاده ازلنزای مختلف واستفاده ازنمادها برای نشون دادن تنهایی شخصیت ها توفیلم که بازم به نظرمن چندان چیزخاصی نبود

 

ولم کنید بی مزه بود ..

 

هیچی واسه من "میلیونر زاغه نشین" نمی شه وای که این فیلم چقدرزندست مخصوصا دوران بچگی شخصیت هاش من ازاین فیلمادوست دارم نه ازاون بی مزه هافرشته

 

 

نظرات ()



طلوع
نویسنده: ستاره مشرقی - جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠

 

 

صبح که ازخواب بیدارشدم دیگه خسته نبودم

نه مثل روزهای قبل که هم خسته وهم مضطرب بودم

دیگه همه چیزتموم شده بود:

 

وای باورتون می شه من امتحانمو خوب دادمسبز

 

خودم که هنوزباورم نمی شه فکرمی کردم خیلی سخت ترازاین باشه

ولی نبود

همه سوالا به نظرم آشنا می اومد

تازه می تونستم خیلی بیشترازاینا جواب تستا روبدم ولی سعی کردم فقط اونایی روکه به جوابشون اطمینان دارم بزنم

حتی عمومیاروهم زدم بدون اینکه اصلاخونده باشمشون -البته بجزعربی!-

تاریخ هنرودرک عمومی هنرکه ضریب 4داره روازهمه بهترزدم

یادتونه که چقدرتاریخ هنرخوندم!!!!؟؟؟؟

حالا ایشالا اگه اتفاق بدی نیفته حتما مجازم

فقط بحث تهران وشهرستانش می مونه

تازه بچه هایی که اومده بودن امتحان بدن اصلا فنچولک نبودن

خیلیامثل من بودن

حتی یه خانومه که شبیه مامانابود بامانتوی چهارخونه وروسری گل گلی هم اومده بود

به خودم امیدوارشدم!

 

خدایاشکرت

همین ودیگرهیچ!

نظرات ()



یه خوشه گندم
نویسنده: ستاره مشرقی - پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠

 

 

 

امروز روز امتحانه

واسم دعای خیرکنیدمژه

نظرات ()



حرف ساده ی علم
نویسنده: ستاره مشرقی - جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠

 

 

الان شمال داره بارون می باره یعنی سه روزه که بارونه

اونجا نه ریزگرد هست نه آلودگی های بنزینی

می تونستیم اونجا باشیم  عصرونه ای برداریم وبریم کنارساحل

یابافرشته بریم گردش

ولی نرفتم -نرفتیم

بازتوخونه نشستم ودارم درس می خونم

مثل همه اون سالهایی که ازعمرم گذشت وهمیشه درس خوندن یه جاییش بوده

این یه هفته مرخصی که بگذره دیگه تامدتهانمی تونم برم مرخصی

می تونستم برم کوه یادوچرخه سواری

 

اما من..می خواستم...که تبدیل بشم به یه هنرمند

 

خواستم بهاشو بدم

 

ولی این دیگه بارآخره باید ازاین به بعددیگه به خودم آسون بگیرم

خانوادم دیگه ازدستم عاصی شدن ازبس که همیشه منودرحال درس خوندن دیدن

بیچاره هاهمیشه برنامشونو بابرنامه درسی من تنظیم می کنن

داداشم می گه تاکتابو تو دستت می بینم استرس می گیرم

دیگه بسه..

دیگه بسه؟

آخه دوست دارم

دیگه بسه....

یه راز بهتون بگم؟پس پزشکی چی می شه؟سبز

یه رازدیگه یعنی اگه من ازدواج کنم می تونم به این راه ادامه بدم؟

 

سوال آخر:من کی خوب می شم؟

 

 

 

 

نظرات ()



بلندیهای بادگیر
نویسنده: ستاره مشرقی - سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠

 

 

شماهیچ می دونید که به دنبال تغییر اسم زنبورک به دوست جون

اسم یه نفردیگه هم تغییرکرده؟

آیااون یه نفردیگه مفت خوره؟بابافنچولک؟عمو؟خواهر؟یاآقای مشاور؟

بله شما برنده شدید..اسم آقای مشاور که مدتی بود تو لیست تغییربود بالاخره دیروز به آقای دوست تغییریافتلبخند

شماهم خوشحال شدید؟

منم خوشحالم

ازاین روبنده اعلام می دارم که درنوشته های پیشینم هرکجاکه نام آقای مشاوررایافتید به اسم آقای دوست تغییربدهید.

البته آقای دوست به معنی bfنیست بلکه مقامش بالاتره می فهمید که..؟قبلا تونوشته "نارونم "درموردش گفتم

خلاصه اینطوری

گفتم که گفته باشم که نگید نگفتی!

دیگه اینکه امروز آماربازدیدکنندگان وبلاگم از500گذشت که شاید 500عددکمی به نظر بیاد ولی برای من عزیزه که به معنی 500توجه به نوشته های منه :)

دیگه اینکه امروز روز خوبی بود صبح وقتی که وارداتاق شدم واز پنجره اتاق به اتاق آقای دوست ومفت خور نگاه می کردم ومی دیدم که مفت خوردوباره مخ آقای دوست روکارگرفته که کارهای کامپیوتریشو انجام بده

تودلم نگفتم ای مفت خورآویزون

حتی وقتی بدوبدومثل هرروز اومدتابه آقای عمو سلام کنه من داشتم فکرمی کردم چقدرخوبه که جمعمون جمعه حتی چقدرخوبه که مفت خورم هست

 

چقدرخوبه که همه جوونیم

چقدرخوبه که هنوزآینده روداریم

ویه عالمه احساس خوب که تو دلم بودوامیدوارم که فرداهم باشه وفرداهای دیگه

وازقلب من به قلبای شما وهمه منتقل شه :)

 

نظرات ()



تب
نویسنده: ستاره مشرقی - دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

من سووشونو دوست ندارم وبرام مهم نیست که این کتاب چقدرمشهوره

یه زن منفعل که تکیه گاه هیچ کس نیست همه می دونند که کاری ازدستش ساخته نیست حتی پسرنوجوونش

درادامه غروب جلال وهم دوست ندارم کسی که شوهرشو مثل یه بچه کوچیک نشون می ده که انگارباید توفلان ساعت مخصوص بهش آب داد توفلان ساعت نون

البته توهین به نویسنده محترم این کتابها نشه..ولی خوب من دوستشون ندارم

 

همین طور دوست ندارم تموم اون وبلاگهایی که خانومامی نویسن اگه توش دررابطه باخصوصی ترین روابطشون باجنس مخالف-دوست یاهمسرشون-صحبت کرده باشن

به نظرمن این نهایت نشونه بی ادبی وکمبود عاطفی وجنسیه به علاوه نشونه تازه به دوران رسیدگی حادهم هست!

به لیست بالا اضافه کنیدوبلاگایی که همش دررابطه باپختن کیک موز یا رنگ جدید مویا چیزهایی ازاین دسته

یااینکه می نویسن 1000تاخواستگارداشتیم ولی خودمون باکمال خونسردی وبی هیچ دلیلی جواب منفی دادیم

 

چرایه کم عمیق ترنیستیم؟

 

توهمه تاریخ اینطور بودیما

 

اون وقت انتظارداریم که بامردا برابربدوننمون وهیچ حقی هم ازمون ضایع نشه

همش تو فکراین که چه ریملی بزنیم که مژه هامونو پرپشت ترنشون بده

اگه به بزک دوزک وقروفربود که زنای خیابونی باید خوشبخت ترین زنای دنیامی شدن چون ازهمه بیشترآرایش دارن

به دست آوردن خوشبختی  باآرایش وپوشیدن لباس های جذب به دست نمی یاد

که اگرهم به دست بیاد نمی فهمید وازدستش می دید

به عمقه..به ریشست..به اینه که شماچقدربتونید زیبایی های این دنیاروبفهمید وبعد..چقدرتوانایی آفرینش داشته باشید

 

به توانایی شمابرای آفریدن بستگی داره 

 

آفرینش فقط بچه به دنیاآوردن نیست ..

آفرینش همه چی منظورمه:لحظه های زیبا..

فرصت های دوباره..

محبت های جدید..خلاقیت ها..

 

 

 

تب دارم...ولی این حرفام ازتب نیست

 

 

نظرات ()



آغاز نمایش؟
نویسنده: ستاره مشرقی - دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

 

آغازدرام یانمایش راازجشنواره دیونوسوس یاباکوس(خدای باروری یاشراب)می دانند.

درستایش دیونیزوس،هرساله4 جشنواره درآتن برپامی شدکه مهمترین آنها جشنواره  ای به نام"سپاس" بود.

دراین جشنواره مردم یونان باپوشیدن لباس نیمه بز،شراب رابرروی زمین های کشاورزی می ریختند وپایکوبی می کردند وازخدای باروری طلب ازدیاد محصول می کردند.

همچنین بزی راقربانی می کردند وخون بزرابرروی زمین های کشاورزی می ریختند.

برای بزقربانی شده سرودهای موزونی می خواندند که به آن "سرودغمناک بزی!"می گفتند.

این سرودهای بزی،"تراگودیا"یا "تراژدی"نام داشت.

                                            

                                               منبع:خلاقیت نمایشی-افسانه نسل شریف

 

جالب بود نه؟تازشم کلی مطلب درمورد دباغی پوست،ساخت کاغذ و..خوندم که به جان شما عمرا اگه حال داشته باشم  بگمزبان

نظرات ()



چه خوب
نویسنده: ستاره مشرقی - پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

چه خوب که داره بهارمیاد هواهم بهاری شده پرنده ها شروع کردن به خوندن ترانه های بهاری..دیدید چه پرسروصداشدن؟

چه خوب که خونه تکونیا داره تموم میشه!

چه خوب که من وزنبورک باهم آشتی کردیم(این اسمو روی همکارم که بازبونش آدمو می زنه گذاشتم)

چه خوب که فرداجمعست بعدچندی دوباره می خوام برم دوچرخه سواری

 

 

 

دارم کتاب عکاسی1رومی خونم نمی دونید چه خاطره برانگیزه ..همش یادنوجوونیام می افتم که عشق عکاسی کردن داشتم..همین طوری الکی وتجربی عکس می گرفتم

حتی سعی می کردم تومسابقات خانه عکاسان-بخش نوجوانش-هم شرکت کنم

حالا ولی باخوندن این کتاب دارم علمی همه اون کارایو که تجربی می کردم درک می کنم

ولی باورتون می شه..اصلا یادم رفته بود یه روزیم عشق عکس بودم..تااینکه اون روزتوانقلاب این کتابو چون یکی ازمنابع کنکوربود خریدم

راستش می خوام درآینده درمورد وبلاگ نویسی زنان بنویسم...

 

نظرات ()



شادمهر
نویسنده: ستاره مشرقی - دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩

نوشتنم نمی یاد

می خواستم درموردحامدبهداد بنویسم واینکه به نظرآدم خوبی میاد هرچندکمی مضطربه

شایدم می خواستم درمورد شلوغی متروبنویسم وگریه بچه های شیرخوره توبغل مادراشون که ازاون همه ازدحام وشلوغی می ترسن

یااینکه درمورد کله پاچه و رساله ای درنهی اون

یادرباب مخالفتام بامهران مدیری وکلک هایی که به مردم می زنه

یادرمورد خوابهام که دوستشون دارم

خلاصه یادم نمیاد

خدافظ

آهان می خواستم درمورد مطلب عمه عطار تووبلاگ خارخاسک هم بنویسم که خنده داربود

ولی دیدید که ننوشتمچشمک

 

 

نظرات ()



سلام
نویسنده: ستاره مشرقی - یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩

دیروز تومترو 3تاخانوم دراطرافم غش کردند

فکرکنید 3نفر!به فاصله چنددقیقه ازهم

تامی اومدی این یکی روبگیری اون یکی می افتاد نمی دونم به خاطر خفه بودن هوابود یا ویروسی چیزی اومده بود!!

دیگه داشتم به خودمم شک می کردم که الانه که کله پاشم

پریروزعابربانکم چون 3باررمزشو اشتباه زدم غیرفعال شد

چندروز پیش هم یه کارت دیگم

توسرم پرازعددورقمه هیچی ازرمزام یادم نمی یاد

ال گرکو-فوویسم-لوح پیروزی نارسیس؟ناسین؟چی بود؟کاغذتیشو..بافت-حجم ..الگوریتم ساخت پوسته حلزون

توذهنم پرازدرسه  

ولی دلم خوشه نمی دونم چرا؟شایدچون وجدانم راحته

خداکنه همه خوشحال وخوشبخت باشن

نظرات ()