درباره نویسنده
ستاره مشرقی
متولدمهرماه سال 61ام کارشناس حسابداریم وشغلمم حسابداریه ولی چون هنرو خیلی دوست دارم حالا دارم طراحی دکوراسیون داخلی می خونم اگه نوشته هاموبخونی خوشحال می شم ،اگه بری ودوباره بهم سربزنی خوشحال تر :))
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ستاره مشرقی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • معجزه عشق
  • چی شدم؟
  • منو وبازگشت؟
  • بروبلاگ لو رفته..صلوات!!
  • طلاجون
  • به زمستان سلامی دوباره
  • غریق نجات
  • رادیونفتی
  • روزهای محرم
  • زنجیرپای معشوق نباشیم
  • اهمیت زبان مادری
  • مولاریته
  • حلقه رندان
  • می خواهم بنویسم
  • دانشجوی کوچک
  • دست کوچولو پاکوچولو
  • عیدسعیدقربان
  • هرچی آرزوی خوبه مال تو
  • شتر گاو پلنگ
  • درنای کاغذی
  • سوران گرم
  • خوب یاید؟
  • مرایادو توراخاطر فراموش
  • قصه ی ماراست بود
  • صورتی
  • خداباماست (جهت دلداری خود!)
  • عجب!
  • قدمت روی چشم
  • ماز دریاییم ودریامی رویم..
  • سرزمین آرزوها
کلمات کلیدی مطالب
  • هنر (۱۸)
  • گل سرخ (٦)
  • شناگر (٥)
  • طنز (٤)
  • کاشان (۳)
  • هشدار (٢)
  • دین (٢)
  • کتابخوانی (۱)
  • آموزش زبان گیلکی (۱)
  • حفظ آبرو (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
دوستان من
  • کوته نوشت(آقای دوست)
  • حال نویس
  • نوشته های علیرضااسدی
  • یادداشت های من
  • یادداشت های محیا
  • دستنوشته های پسرپاییزی
  • عاشقانه
  • کلاغ عاشق
  • عادل
  • حکایتهای مهدی چمنی
  • دست نوشته
  • دانشمنگ
  • ولی قول بده برای دل خودت بنویسی
  • وب نوشته های یک جراح
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دستنوشت
معجزه عشق
نویسنده: ستاره مشرقی - جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

روبه تو سجده می کنم  دری به کعبه بازنیست

بس که طواف کردمت  مرابه حج نیازنیست

به هرطرف نظرکنم  نمازمن نمازنیست 

 

مرابه بندمی کشی  ازاین رهاترم کنی

زخم نمی زنی به من  که مبتلاترم کنی

ازهمه توبه می کنم  بلکه توباورم کنی

 

داشتم درس می خوندم وآهنگ های کامپیوتر روplay allکرده بودم که این آهنگ داریوشو برای اولین بارشنیدم

ازاون موقع تاحالا هی می ذارمش وگوشش می دم

قشنگه نه؟

نظرات ()



چی شدم؟
نویسنده: ستاره مشرقی - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

 

تغییرکردم...خودم اینو می فهمم

ولی نمی فهمم چقدرخوب بوده یابد؟بزرگترشدم یاکوچیکتر؟عاقل تریاعاشق تر؟خسته تریاشادتر؟

کارهایی می کنم که قبلا نمی کردم..مثلا پیش مشاور رفتم که قبلا ازرفتن به پیش اونا یامی ترسیدم یاخجالت می کشیدم

بهش گفتم که دیگه کارمو دوست ندارم خیلی بی مزه بودو هست واون کلی استدلال آوردکه این طورنیست واین تصورتوئه چون تنهایی وازتنهاییت غصه می خوری ومن تایید کردم وباکلی انرژی مثبت اومدم بیرون

اما به یک هفته نرسید که چندتاکارپاره وقت پیداکردم  وبه آقای مدیرگفتم که تاآخراردیبهشت جسته گریخته میام که کاراهاروتحویل بدم.

حالاانقدرحالم بهترشده...پس دیدیکه حق بامن بود خانوم مشاور کارم دیگه به دردم نمی خورد

ولی دربلندمدت حق بااونه ...اصلا ولش کن

حالامن چم شده؟یعنی بزرگ شدم؟موهام که بلند شده!دندونای عقلمم که دراومده!یه چندباریم که عاشق وفارغ شدم .فقیروپولدارو فقیروپولدارهم که بودم

حالاچه کارکنم؟

درس بخونم؟ترجمه های فرداروحاضرکنم؟درسم که خیلی خوندم

ولی هنوزفکرمی کنم یه پوسته دیگه هست که ازش درنیومدم

یه حرف نگفته دیگه تو وجودم هست که هنوز شکفته نشده...

من کی ام؟

 

نظرات ()



منو وبازگشت؟
نویسنده: ستاره مشرقی - جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱

 

شایددوباره به این وبلاگ برگردم .

می گن وبلاگ اول آدم مثل عشق اول آدم می مونه!

هرجاهم که بری هی بهش برمی گردی!

آقای همکارکه عامل افشای وبلاگ بود چندیست که ازپیش مارفته .

-فقط اومده بودماروبسوزونه انگار-

شوخی کردم آقای همکاریه وقت نیای پشت میزماوایسی بانگاهی غم زده به مانگاه کنی

من  خوبم .درس می خونم کارمی کنم...وزندگی

نظرات ()



بروبلاگ لو رفته..صلوات!!
نویسنده: ستاره مشرقی - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

 

 

 

 

کسایی که ازاول بامن بودن می دونن که من چه اصراری داشتم کسی ازآشناها آدرس وبلاگمو نداشته باشه  تا راحت بتونم حرفامو بنویسم .

البته به مرور به دوستان نزدیک(آقای دوست ودخترمهربون)وبعضی ازافرادفامیل که باهاشون رودربایستی وتعارف نداشتم آدرس رودادم.

واسه همین شناخته نشدن هم به اسم مستعارمی نوشتم.

ولی ..اگه یهو بفهمی هرچی" سیبیل" توشرکته مخفیانه آدرستو داشته چه حالی می شی؟؟؟

 

ماجراازیه وبگردی شروع شده.

اونم وبگردی خودم توشهریورماه.

آخه من چه می دونستم اون آقایی که تو وبلاگش واسش پیام گذاشتم قراره یکی دوماه بعد همکارم بشه ودقیقا روبروم بشینه؟؟؟

چندروزپیش باهم صحبت می کردیم.گفتم که وبلاگ دارم واون هم داشت.گفت آدرس وبلاگم اینه .من اما گفتم چون مطالبم شخصیه نمی تونم آدرسمو بدم.

گفت اشکالی نداره فقط خوشحال می شم برید وبرام پیام بذارید.

منم رفتم .همین که صفحه نظرات بازشد.دیدم اسم ستاره مشرقی تو نواربالاست.آدرس وبلاگم پایینش.تازه وقتی دکمه ارسالو زدم فهمیدم که آدرسمم بانظرم فرستادم!!

تازه آدرس من ازاول ذخیره بود.

آقاهه گفت  ا ا ا "ستاره مشرقی"؟؟؟می شناسمش همون که عکس یه بچه گوشه صفحشه؟می خونم وبلاگشو

ای وای چرامی خونید ؟ازکی می خونید؟

ازشهریور

چرا؟؟؟چطورممکنه؟

خودتون واسم پیام گذاشته بودید.

 

وای بیچاره شدم..اینم نتیجه وبگردی های بی هدف

همکارم خدایی خیلی باشخصیته ها..ولی آدم معذب می شه دیگه.....یادهمه اون مطالبی که نباید یه همکارمردبدونه ولی تو وبلاگم بوده می افتم.تازه تودو روز متوالی به یه کامپیوتر دیگه هم سرزدم.

 آدرسم سیو بود.

 

عجب ضایع بازاری!!!

آب شدم رفتم تو زمین

 

حالاطفلی هی می گه خانوم ناراحت نشید من زیادم نخوندمش...می گم وای آقای مدیرچی ؟اونم خوندش؟می گه نه !مطمئن باشید.ولی ازکجا مطمئن باشم

ای وای من که دیگه نمی نویسم

.

..

....

یعنی می نویسما ولی تویه وبلاگ جدید.

به محض ایجادش آدرسمو برای دوستانی که برام کامنت می ذارن یالینکن یاوبلاگشون فعاله می ذارم.

اگه خواننده گمنامی هم هست پیام بذاره تابراش بفرستم

 

چه پایان دردناک وغافلگیرکننده ای!!بیچاره وبلاگم بیچاره من

 

نظرشماچیه؟تصمیم بهتری می شه گرفت؟

نظرات ()



طلاجون
نویسنده: ستاره مشرقی - چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

 

 

من دلم طلامی خواد ازاون طلاهای چاق ...هی آخه طلا !چرااینقدرگرون شدی؟

همیشه اخلاق من اینطوری بوده که دنبال چیزیم که به دست آوردنش سخته..الانم که طلا گرون شده پس من طلا می خوام.

راستش اولین جرقه علاقه من به طلا  اززمان دانشجویی زده شد .

قبل ازاون یک آدم عادی بودم که هیچ نظر خاصی نسبت بهش نداشتم.مثل اکثردخترای دیگه یه چندتایی النگو وگردنبدو..داشتم  که یه گوشه ای افتاده بودن .

ولی ترم دوم دانشگاه ازجمله درسای تخصصیمون "اقتصادخرد"بود که به نظرمن درس بسیارمفیدو شیرین وکاربردی بود.

اون موقع بودکه استاد برامون تشریح کردکه چراطلا ارزشمنده.

شایدبپرسید خوب چرا؟راستش یادم نمی یادچرا؟؟آخه 9سال گذشته ومنم اون موقع دستم زیرچونم بوده وگوش می دادم وچیزی یادداشت نکردم که

ولی مشخصه دیگه ..هرچی که کم وموندگارومفیده ارزشمنده

 خلاصه باهمون حرفاش که یادم نمی یادبهم تلنگری زد.تلنگرزدنی!

ازاون موقع  همش دنبالشم .دیدیدچقدرقشنگن ...؟ازاون انگشترامی خوام که شاپرک می شه ودورانگشت می پیچه. سرویسای نقش ونگاری زردوآبی. گوشواره های مشبک ...ازاون دستبندای زیرخاکی..

همشو می خوام همشو باهم..خوووووب؟چی می شه مگه؟

تازه شما بازارطلافروشای عرب توشهرری نرفتید...

اههههههه یه طلاهایی داره .

من ودوستم رفته بودیم..هی من تعجب می کردم هی اون تعجب می کرد.هی من انگشت به دهن می شدم .هی اون می شد:

تاج طلا،انشگتراندازه یه نعلبکی.سینه ریزتاروی شکم ....به دوستم گفتم بیاازشون عکس بگیریم.گفت نه الان فکرمی کنن ماندید بدیدیم ،خداییشم بودیم دیگه

 ما تاحالاکجاچنین چیزایی دیده بودیم آخه؟؟؟

می گن فروشنده های این پاساژ عربن.خریداراشم افغانی (که واسه عروساشون رسم خرید اینجورطلاهارودارن)حالا این وسط ایرانیا چه نقشی دارن ..؟نقش نخودی؟یاکاتالیزور؟

 

 

 

پ.ن:کلپچ خوردیم.دست همه دردنکنه .من همون زبونو خوردم به علاوه مقداری حوله(سیرابی)..اولش گفتم خوبه ها..ولی دیگه مگه مزش  ازدهنم می رفت بیرون..تادوروزاحساس می کردم بوش می یاد.

یعنی من بچه سوسولم؟نه!امکان نداره..ولی همون 13سال یه باربخورمش فکرکنم بهتره!!

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »